تبليغاتX
ارکيده تنها ست.....

ارکيده تنها ست.....

سلام

من برگشتم

اونم بعد از حدود دو سال

دلم خیلی پُره

اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم

اینجا مینویسم که حرف دلم رو یه جایی ثبت کرده باشم

خیلی دنبال خواننده برای مطالبم نیستم

فقط مینویسم برای دل خودم

بعد از دوسال که دوباره مطالب وبلاگم رو میخونم میبینم که هنوز حرف دلم همون حرفای دوسال پیشه.....هنوز به سطر سطر نوشته هام ایمان دارم.......هنوز هیچ معجزه ای نشده

هنوز دلم میگیره از گفتن

هنوز دل من تنگتر از ابر بهار

هنوز ارکیده تنهاست

مژگان

نوشته شده توسط orkideh در 88/02/14 ساعت 10:56 | موضوع:
کا ش. . . . . . .

نوشته شده توسط orkideh در 86/11/03 ساعت 22:7 | موضوع:
آنگا ه که چشم بسته،رو ی طنا بی که يک سرش در دست تو بود،بند با زی می کردم؛

دريا فتم هميشه در دو ستی مسئله ا عتما د بو ده ا ست،

ميا ن چشم ها ی بسته من و دست ها ی لرزا ن تو!!

نوشته شده توسط orkideh در 86/10/14 ساعت 23:39 | موضوع:

خدا وندا!

برا ی همسا يه ای که نان مرا ربو د؛نان

برا ی عزيزا نی که قلب مرا شکستند؛مهربا نی

برا ی کسا نی که رو ح مرا آزردند؛بخشش

و برا ی خويش آگا هی و عشق مي طلبم

نوشته شده توسط orkideh در 86/10/06 ساعت 15:11 | موضوع:

در مکتب ما رسم فرا مو شی نيست

در مسلک ما عشق هم آغو شی نيست

نوشته شده توسط orkideh در 86/09/18 ساعت 21:48 | موضوع:

نقل است که شيخ نما ز همی کرد.آ واز ميشنود که:

''هان ابوالحسن!خواهی آنچه از تو ميدانم با خلق گو يم و رسوا يت سا زم تا سنگسا رت کننذ؟"

شيخ گفت:

''ای با ر خدا يا !خوا هی آنچه از رحمت تو ميدا نم و از کرم تو ميبينم با خلق گويم تا ديگر هيچ کس سجودت نکند؟؟!''

آوا ز آمد:

''نه از تو نه از من!!''

                         منبع:کتا ب شرح زندگا نی شيخ ابو ا لحسن خرقا نی

            

نوشته شده توسط orkideh در 86/09/16 ساعت 19:37 | موضوع:

آی خدا دلگيرم ازت،آی زندگی  سيرم ازت

آی زندگی می ميرم و،عمرمو  ميگيرم ازت

اين غصه ها ی لعنتی،از خنده دورم ميکنن

اين نفسا ی بی هدف،زنده به گو رم ميکنن

چه لحظه های خوبيه ،ثا نيه ها ی آخره

فرشته مردن  من،منو  ازينجا  مي بره

چه اعترا ف تلخيه ،انگار  رسيدم ته خط

وقت خلا صی از غم است،وا ی دنيا بيزا رم ازت

نوشته شده توسط orkideh در 86/09/14 ساعت 16:34 | موضوع:

چگو نه شيشه شوم وقتی که همه نگا هها از سنگند!

نوشته شده توسط orkideh در 86/09/09 ساعت 8:28 | موضوع:

به گلا يه ها يت عا دت کرده ام

گا ه و بی گا ه

به بها نه ها يت خو گرفته ام

جا ودا نه

مرا از چه ميترسا نی؟

که سا لها ست تنها يم

و به تنها يی ما نوس تا ابد

ميخوا هی بروی ملا لی نيست

فقط لختی درنگ.....

در يا دم جا گذا شتی

با خو دت ببر

نگا هت را ميگو يم......

نوشته شده توسط orkideh در 86/09/06 ساعت 15:2 | موضوع:

دل من تنگتر از ابر بها ر

راه من دشت پر از شب بوها ست

با نگا هی پر شرم

من به دنبا ل نگا هی هستم

که پلی بين من و شرم نگا هم با شد

و من اين با ر سکوتم پر با ر

و نگا هم پر خوا ب

نوشته شده توسط orkideh در 86/08/21 ساعت 21:2 | موضوع:

دلم ميگيرد از گفتن

دريغا شهر قلبم را غروبی تيره پوشا ندست

تما م پيکرم از سردی شبها ی غربت سخت ميلرزد

حصا ر ذهن من آشفته وتبدا ر

درونم از حبا ب لحظه ها سرشا ر

که همچون ضربه سا عت،هميشه با قدم ها ی زما ن

از دور ميآيد

و غم چون زخمه ا ی بر تا ر

تما م پيکرم را ميخرا شد ا ز جدايی ها

و ذهنم در حصا ر تنگ انديشه.....

صبورم از با ور بودن

غمين از حيرت ما ندن

دريغا؛من نميگويم غم را با چه کس گويم

بگو با من تو ای همرا ز ای همدرد

مگر آيا مجا ل اعتما دی هست؟

دلم ميگيرد از گفتن.....

نوشته شده توسط orkideh در 86/08/19 ساعت 21:56 | موضوع:

کا ش. . . . . . .


.............................
اندر حکا يا ت....
وا ی دنيا بيزا رم ازت
چگو نه
نگا هت را ميگو يم......
××دل من××
دلم ميگيرد از گفتن.....